زين العابدين شيروانى
305
بستان السياحه ( فارسي )
سردسيريش فراوان و حبوب و غلّاتش ارزان محتويست بنواحى مشهوره و قراى معموره قديم الايّام بسيار معمور بوده بنا بر استيلاى كروه مخالف و مرور ايّام روى به خرابى نموده در اوايل جلوس شاه عبّاس ماضى كه در مملكت ايران اختلال فراوان بود عبد المؤمن خان ازبك بر آنجا مستولى شده اهلش را قتلعام نموده اكنون قرب دو سه هزار خانه در اوست همكى شيعىمذهب و در مسلك خويش متعصّبند ابو بكرى در آن ديار خوار و عمرى بىاعتبار است چنان كه مولوى در مثنوى فرموده است مثنوى سبزوار است اين جهان و مرد حق * اندرو بىرونق است و بىنسق سبزوار است اين جهان بيمدار * ما چو بو بكريم در وى خوار و زار اولوس آنجا از طايفه بغايرى از جماعت تركند و حاكمش از طرف دولت قاجاريّه مقرّر است مدّتى آن ديار دار الملك ملوك سربداران بوده از ايشان دوازده نفر امارت يافتهاند و مدّت چهل و پنج سال در وادى حكومت شتافتهاند نخستين ايشان امير عبد الرزاق بن خواجه فضل اللّه باشتينى بود كه در سنه هفتصد و سى و هشت هجرى خروج نمود باشتين قريهايست از قراء آن ديار و آخرشان خواجه على مؤيد بوده و شهيد اوّل رحمة اللّه عليه لمعه دمشقيّه را بنام او تاليف فرموده است خواجه مؤيد در سنهء هفتصد و هشتاد و سه هجرى به خدمت امير تيمور رسيد و دولت سربداران بوى منقرض كرديد و در وجه تسميه ايشان به سربداران مورّخان كفتهاند كه محصّلى جهة تحصيل وجوه ديوانى از جانب سلطان بدان قريه آمد بنياد شرارت نهاد و طلب شاهد و شراب كرد بزركان قريه از حركت محصّل رنجيده كفتند به مردى خود را بر سر دار ديدن هزار مرتبه بهتر است كه به نامردى بقتل رسيدن بنابراين قول يا قول ديكر كه مضمون آن قريب به اين است اين طايفه ملقّب به سربداران شدند و جمعى كثير از علماء و عرفا از آنجا ظهور نمودهاند منجمله مولانا كمال الدّين المتخلّص بكاشفى صاحب تصانيف كثيره و مولانا محمّد باقر مؤلّف ذخيره و كفايه و از علماى اهل سنّت و جماعت ابو بكر احمد بن حسين صاحب تاليفات كثيره كه بيهقى مشهور است از آنجا بوده ذكر سجاس قريهايست مسرّتاساس قديم الايّام شهر كوچك بوده و در فترت مغول خراب شده از مضافات آذربايجان و بقولى از عراق است اكنون مردم آنجا ترك و تابع تركمانند شيخ ركن الدّين از مشايخ سلسلهء شيخ صفى الدّين اردبيلى از آنجا بوده ذكر سحّار بتشديد حاء ولايتى است حارّ از ولايات عمّان به دريا نزديك كويند هوايش بدل نزديكست فقير از دور ديده باغات فراوان دارد هواى سحّار از ساير بلاد عمّان بهتر است سكّانش قوم عرب اكثر خارجىمذهب و شافعى نيز دارد ذكر سده مهمل آن مده است سه قريه است متّصل بر يكديكر در دو فرسخى اصفهان يكى پريشان و ديكرى بنى اصفهان يكى ديكر خوذان است هريك ملاحظه شده هريك از آن قرائى قصبهمانند و جائى خاطرپسند است باغات فراوان دارد ذكر سرانديب بعضى آن را سيلان نيز خوانند و هندوان سنكلديو خوانند كويند بهترين جزاير هندوستانست و بروايتى خوبترين بقاع جهانست دليل آن در حرف هاء و در ضمن هند مذكور خواهد شد آن جزيره به شكل قريب بتدوير واقع شده طول و عرض ان تقريبا نود فرسخ در نود فرسخست مجموع آن جزيره معمور و آنچه دل خواهد و خاطر پسندد در آنجا بوفور است مكر برف در آن ديار نمىبارد كويند هر ديارى كه مستدير واقع شود در آن ولايت دولت و بركت بىنهايت باشد چنان كه در عالم به كثرت دولت و بركت مانند سرانديب جائى نشان نمىدهند و در كتب هندوان مسطور است كه در ايّام سلف سه شبانروز در آن جزيره هون باريده است و هون يك مثقال طلاست چنين حكايت دربارهء حضرت ايّوب ع مورّخان نقل نمودهاند كه چند ساعت ملخ زرّين به دولتمنزل آن حضرت باريده است مجموع اراضى سرانديب مزروع و معمور و اكثر درختان جنكلى آنجا قاقله و قرنفل و جوزبوا و دارچينى و فوفل و فلفل و كافور است و عنبرسارا و معدن ياقوت و الماس و غيره موفور است و در وسط ملك آنجا كوه بلند است هبوط حضرت آدم ع كويند در آنجا بوده و اثر قدم شريف آن حضرت بر سنكى باقى است و جمعى از هندوان در آن مكان مجاورند و به رياضت و مجاهده و مراقبه بسر مىبرند و جمعى ديكر ملازم آن مقامند كه متردّدين و مسافرين را خدمت مىكنند و هر روز بطريق استمرار هنكام چاشت فىالجمله در آن محل باران بارد و اثر قدم مبارك شيم آن حضرت را شستوشوى دهد و كويند در اقصاى آن جزيره كلزاريست مشهور به كلستان ارم و جمعى مستحفظان در يك منزلى آن از طرف رايان نشستهاند كه اكر كسى خواهد به آن كلستان رود مانع شوند و نكذارند بسبب آنكه هركس رود بازنكردد مصراع آن را كه خبر شد خبرى بازنيامد حقيقت آن بر كسى معلوم نيست مانند آن كلستان ما بين چين و بنكاله جائى نشان مىدهند و فاصله است ميان آن و بنكاله بحر عظيم آن ملك را آشام كويند در حرف الف مذكور شد سكّان جزيرهء سرانديب بيشتر هندوان و تناسخىمذهبند و مذاهب مختلفه در آن ديار نيز بسيار است جمعى مسلمان و قليلى اهل ايمان جميع بلادش در خطّ استوى و قليلى از اقليم اوّلست و شب و روز در آنجا برابر و يكسانست راقم اكرچه داخل جزيرهء سرانديب نشده امّا بقرب و نواحى آن رسيده و جمعى از اهل سرانديب را